pesarak.net
نوشته شده توسط رضا | تاریخ: 1388/11/02(18:07) |
آموزش دفاع شخصی !
مجموعه آموزش دیم ماک در برابر خطرات از خود دفاع کنید |
200 کارتون معروف
هر کارتون که فکرشو بکنی، هر کارتون فقط 80 تومان | 9 DVD |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
پسرک آئینه!
جرعه جامی سر میکشم
دل از هرچه پاکی است پاک است
اکنون مست افتاده در خیال
از جهنم دگر چه باک است...
(شعر از خودم)
جرعه ای در جامم ریختند و این سهم من شد.
دو حسرت دردناک در شبانه
اولی آنکه از جام خوردم!
دیگری آنکه بیشتر نخوردم...!!!
پینوشت: خدایا میدوانم که به عاقبت من عالمی!
اما آینه چیز دیگری میگوید!
آینه فریاد میزند اما جز صدای من چیزی سکوت را نمیشکند
خدایا یا آینه را بشکن یا دل من را ...
نوشته شده توسط رضا | تاریخ: 1388/10/28(23:39) | موضوع:
حرفهای خودم
|
دیدگاهها(0)
عشق زمینی رفت...
زندگی ام چون بیماری است
کز جنون بی علاج مانده
چاره ای به جز صبوری نیست
ریشه هایش بی آب مانده
پارچه ای پر از گلهای سیاه
می آورند می بندندچشمم
با جامی پُراز باده ی خون
خطاکردم فروختم عشقم!!
چشم بند را آرام از سر باز
از دوچشم اشک جاریست
در دستم جام خونین عشق
بر لبم طعم عشق باقیست
ای تو که خریدی عشق من را
با جامی پر از خون رنگین
زین پس تو را نشانه باشد
نام یک عشق ننگین
اکنون از کرده خسته
آسمان دوری می جوید
دل خوش به زمین بودم
زمین نفرینم می گوید
ای خدا تو خود شاهد باش
که من از عشق بی زارم
صد بار اگر شفا دهی
به درد عشق بیمارم
ای خدا کاری نکردی
وقتی از عشق میجوشم
امروز عشق زمینی رفت
فردا تو را هم بفروشم...
پ.ن: شعر از خودم...
نوشته شده توسط رضا | تاریخ: 1388/10/22(19:50) | موضوع:
اشعار خودم
|
دیدگاهها(12)
گله!
از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست
گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نیست
سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم
هر لحظه جز این دست مرا مشغله ای نیست
در حسرت دیدار تو آواره ترینم
هرچند که تا منزل تو فاصله ای نیست
نوشته شده توسط رضا | تاریخ: 1388/10/19(12:17) | موضوع:
حرف همسایه
|
دیدگاهها(8)
mirror!
دیگه خسته شدم
امروز دیگه رفتم حسابمو باهاش صاف کنم!
رفتم جلوش
چشم تو چشم!
گفتم چرا همیشه ادای منو در میاری؟
چرا من هر کاری میکنم تو هم انجام میدی؟
چرا؟ چرا ؟ چرا؟
زیر لب یه چیزایی میگفت اما چون من بلند حرف میزدم حرفشو نمیشنیدم!
یه هو ساکت شدم !
اونم ساکت شد!
خنده ام گرفت!
اونم خندید!
میخواست یه چیزی بگه!!
سرمو بردم جلو...
آروم توی گوشم گفت: من از تو بزرگترم!!! تو کارای منو تکرار میکنی!!
خشکم زد!
یعنی راست میگه!
بلند شم یه دستمال آوردم و حسابی آینه رو پاک کردم!
نیگاش کردم و گفتم:
حالا خوشکلترهم هستی...
پینوشت:به حرف آینه گوش کنید
آینه همیشه یه حرفی برای گفتن داره!
-:داری پیر میشی!
نوشته شده توسط رضا | تاریخ: 1388/10/18(18:50) | موضوع:
حرفهای خودم
|
دیدگاهها(3)
ایران ما!
در فیش گاز نوشته شده:
هزینه گار
مصرفى شما 29 هزار تومان، یارانه پرداختى توسط دولت 23500 تومان، مبلغ قابل پرداخت توسط من 5500 تومان بسیار خب، من هم براى دولت
فیش صادر مى کنم حقوق هر ساعت 10 دلار، روزانه 72000 تومان، حقوق ماهیانه من یک میلیون و 584
هزار تومان، دریافتى من از دولت 200 هزار تومان و یارانه پرداختى من به دولت یک میلیون و 384 هزار تومان، حالا کی باید سر
کی منت بذاره؟
پینوشت: جالبه ! نه؟
نوشته شده توسط رضا | تاریخ: 1388/10/14(11:50) | موضوع:
عامیانه نویسی
|
دیدگاهها(8)
آخر ترم!
امروز آخرین روز ترم اولی ما بود!
بعد از دادن 2تا میان ترم سنگین(که جفتشو گند زدم!!) میریم که خودمون رو برای امتحانات آخر ترم آماده کنیم!
این عکس هم با یه سری از بچه ها گرفتیم!
جهت اطلاع :
اینجانب ، خوشتیپ ، با حال و...
بابا یعنی نشسته از سمت راست!
خط آخر:
امروز به علت بارندگی من با تاکسی رفتم دانشگاه (ولی
کاش پیاده میرفتم!) برگشتنی وقتی داشتم به امتحانات و ... فکر میکردم ، چشمم به
پشت گلگیر یه سایپا افتاد که نوشته بود(سلطان غم مادر!)
شُد شُد نشُد بیخیالش!
یه هو نیشم تا خدا باز شد و از آنجایی که جلو نشسته
بودم ، یه هو راننده تاسکی (تاکسی !) یه نیگاهی کرد و...
نوشته شده توسط رضا | تاریخ: 1388/10/10(21:49) | موضوع:
عکسهای خودم
|
دیدگاهها(7)
رقابت | تولد | عکس دوم!
به رقابت با هر که پرداختم با سرعتی عجیب پیش افتادم! و عجیبتر اینکه همیشه به دیروز خودم میبازم!
و این یعنی سقوط من ...
پینوشت:
پسرک تابوتت کجاست؟
2 تا عکس خودم توی ادامه مطلب با 2 تا طرح مختلف (لباس کردی | و...!)
ادامه مطلب ...
نوشته شده توسط رضا | تاریخ: 1388/10/07(21:48) | موضوع:
عکسهای خودم
|
دیدگاهها(6)
مابه یاد تو خوشیم!!
نوشته شده توسط رضا | تاریخ: 1388/10/06(21:32) | موضوع:
کارت پستال(طراحی خودم)
|
دیدگاهها(3)
دارم واقعاً دیونه میشم!!
تا حالا شده توی حجم زیادی از اطلاعات گیر کنی و هیچ راه تخلیه ای پیدا نکنی؟!
نمیدونم چرا اما حس میکنم باید هرچی میدونم رو بریزم بیرون !!
این مدته بالای 50 تا cmsرو امتحان کردم!
حتی به سرم زد سرویس وبلاگ دهی بزنم!
Yannisoft.irرو روی بایت هاست بردم با 5 گیگ فضا!
حوصله ندارم یه وردپرس روش نصب کنم!!
از یه طرفم میخوام یه سایت کوچولو تخصصی بزنم اما باز باید حرفهایی بگم که جاش توی اونجا نیست!
یا یه هو به سرم زد یه سایت قالب وبلاگ بزنم. اما حالا که فکر میکنم میگم که چی؟؟؟
بشینی قالب بسازی هر کدومش حد اقل 4 ساعت وقت میخواد ! کی به کارت اهمیت میده؟؟
تاره شم یه سرچ کنی دنیا تا قالب رو سرت میریزه!!!
اما نمیتونمم همین طوری هم به یه وبلاگ بسنده کنم!
در کل خوشم نمیاد کسی گوشه کنار متنهام تبلیغ کنه!
شما بگید چیکار کنم؟
دارم دیونه میشم؟؟؟
پینوشت: میدونم آخرش میمیرم!
نوشته شده توسط رضا | تاریخ: 1388/10/06(09:11) | موضوع:
پیشنویسهای من
|
دیدگاهها(4)
امروز تولدم است! چه جالب...
امروز تولدم است و کسی...
کسی خونه نیست!
هه! هه هه!
پس جالب است...!
چندین سال قبل یه مرده متولد شد!
حالا فقط یک چهرام دنیا مال من است
درحالیکه کل دنیا کم است!
خدایا کی زنده خواهم شد؟
پینوشت:
اینو گفتم تا نگن پسره کَی متولد شد!
البته این یادداشت پیشنویس ذخیره میشه!
نکته:خواهشاً کسی نگه تولدت مبارک چون
حالم به هم میخوره!!!!
نوشته شده توسط رضا | تاریخ: 1388/10/05(11:47) | موضوع:
پیشنویسهای من
|
دیدگاهها(2)
قبله؟!
در فکر فرو رفته و بر جانماز خفته...
قرآن روبه رو و خدا بالای سر...
یک سوال مدام به ذهنم سنگ می کوبید!
خدایا قبله ام کجاست؟!
پینوشت:دریغ از یک جرعه آرامش!
پینوشت2:
تموم دغدغه های زندگیم مثل قاصدک شدن!
قاصدکی که با هزار بدبختی میخوای توی دستت نگهش داری بدون هیچ گونه صدمه ای به اون و وقتی تلاش میکنی یکی دیگرو بگیری که 2 تا بشن اون یکی میپره میره ...
فکر کنم بهتره فقط از دور نیگاشون کنم!
آره اینطوری بهتره!
پینوشت3:
دیروز که هیچی نخوندی
امروزم 4 ساعت توی نت بودی
لا اقل از همین حالا شروع کن ناسلامتی این هفته 2 تا میان ترم سنگین داری پسر!
یالا!
نوشته شده توسط رضا | تاریخ: 1388/09/26(13:23) | موضوع:
حرفهای خودم
|
دیدگاهها(12)
من کبوترم...
من و چند تا کبوتر
روی درختی نشسته بودیم.
انگار دنیا جلوه زیبایی داشت همه آواز میخواندیم و شاد...
ناگهان کسی آمد...
همه ترسیدند
اون شکارچی بود
همه فرار کردند...
شکارچی تلاش زیادی کرد تا یکی از مارو بگیره اما نتونست!
شکارچی ناراحت شد...
من دلم نمیخواد ناراحتیه کسی رو ببینم...
شکار امروز او من شدم!
من را برد، فروخت و من اسیر قفس شدم.
من نیز تلاش کردم برای آزادی ، برای آنچه که مه میخواهند
فرار کردم!
باز روز دیگر وشکارچی
بازهم دلم سوخت
دوباره شکارش شدم
من اورا میشناختم اما او...
باز مرا برد ، فروخت ، اسیر قفس شدم! راه فرار...
دوباره فرار کردم...
روز دیگر باز هم شکارچی! اینبار نه از روی دلسوزی ، از روی دوستی و دوست داشتن شکارش شدم.
کاش منو بشناسه!
باز هم مرا نشناخت!!!
مرا برد تابفروشد،کسی نخرید چون هر بار کبوتری فروخته بود فرار کرده بود!
نا امید به خانه برگشت و من ناراحت از غم او...
***
بطرف من آمد! به گمانم من را شناخته بود!
اما نه!
او گرسنه بود! شام امشب او من بودم!!!
یک فکر قلبم را به شدت آزار میداد!
نکند فردا گرسنه بخوابد...!
پینوشت1:
نوشته خودم بود
پینوشت 2:
اوضاع ایران هیچ خوب نیست...!
نوشته شده توسط رضا | تاریخ: 1388/09/21(22:16) | موضوع:
حرفهای خودم
|
دیدگاهها(6)
هدیه من ، عُمر من

گریه گذشت خنده گذشت عمرمان چه زود گذشت
زندگی رفت عاشقی مُرد دلمان به پوچی خوش است
نگاههامان اندوه بار به عقب نگاههامان نگران به باقی است
هی سر میکشیم و سرمیکشیم از جامی که عمری است خالی است
لذت عُمر، لذت جسم بردیم و عمری است چشیدیدم
ذلت عُمر ، ذلت جسم بردیم و عمری است کشیدیم
با اینکه به باقی انیست امید ولی به مرگ خود امیدوارم
عذاب زندگی مزد من نبود ولی به عذاب قبر سزاوارم
عُمری از عُمر خود کندیم و کندم تاکمی ثروت بیافزایم
عُمرم بهتریم ثروت بود ساقی زهر بده بیاسایم
در این تنهایی ترسناک سکوت در این شب سرد تاریک و تار
خود به خود گویم و هَی خوانم دلکم دوام بیار دوام بیار
دل چو نَی خسته شبان نای آورد بالا بر زبان
گشته آزرده زدست مردمان خورده زخم تیغ از خُرد و کلان
نه آنکه خواهد اورا بخواهد نه آنکه داند اورا بخواهد
خواسته اش مرگ است و یک سنگ قبر
تا دمی در قبر خود بیارامد
بیچاره یار دلداری بلد نیست
عیب از روی و از عشق خویش نیست
تو معشوقی از دل چه گویمت
ز ناز تورا توقعی بیش نیست
همه شب از غم دوری از تو
گریه کردم ، گریه کردم ، گریه کردم
تو دل داری ولی افسوس که من
تمام عُمر را هدیه کردم...
ای عزیز سکوتی پیشه کن
تا راز دل با تو فاش کنم
از عشقت خسته ام ولی افسوس
دل نبندم به تو آخر چه کنم؟!!...
پینوشت:شعر از خودم...
نوشته شده توسط رضا | تاریخ: 1388/09/19(20:00) | موضوع:
اشعار خودم
|
دیدگاهها(2)
اولین پست | عکسهای خودم
امروز گذارمان به دبیرستانمان (دبیرستان و پیش دانشگاهی نمونه دولتی) افتاد دیدیم نه بابا مدیر خوشقولمان عکس تمام بچه های قبول 87-88رو گذاشته و منم توش بودم!
خودتون ببینید!

این منم!!

مردم وقتی بزرگ میشن سیبیل میذارن اما ما وقتی
دبیرستان بودیم سیبیل میذاشتیم ولی حالا سبیلمان را باد به تاراج برده...
آقا چون امتحانات میان ترم داره کم کم شروع میشه
من از امروز همین جا جلو همتون قول میدم حسابی شروع کنم درس خوندن.
ریاضی عمومی و مبانی 2 هفته بعد امتحان داریم
مبانی شنبه و ریاضی عمومی چهارشنبه
انشاالله میام میگم چیکار کردم...

پینوشت: کسی انتگرال فول بلده؟؟؟؟
فرق من و بروسلی به شرح تصویر در ادامه
مطلب...
نوشته شده توسط رضا | تاریخ: 1388/09/18(20:04) | موضوع:
عکسهای خودم
|
دیدگاهها(7)
پدر و مادر من-قسمت اول
پدر من مثل همه ی پدرها نبود ... و مادرم ... هه!
توی این دنیای بی لذت وبی مزه همه سگ دو میزنن که یه لذتی از این دنیای کوفتی ببرن!
و من هم زاده ی یک لذت...
لذتی که برای من لذت نبود!
پدرم که از انواع لذایذ بهره مند و سرخوش از غم ما،به آرزوی من رسید و من فقط توانستم برایش این چنین دزدکی کف بزنم...!
و مادرم سرسفره به من 20 ساله اینو میگه:
کاش از اول نبودی
تو یک بچه ناخواسته هستی...
پی نوشت:
مادرم ، حالا من چی بگم...
پی نوشت2: لذیذ شکستم مگه نه؟؟؟
پی نوشت 3: فعلاً ادامه داره...:(
نوشته شده توسط رضا | تاریخ: 1388/09/17(20:30) | موضوع:
پدر و مادر من (در مورد گذشته ام)
|
دیدگاهها(1)
دروازه...
ثمین! دلت را بکن صندوقچهی حرفهایت! آدم اگر صندوقچهی اسرار نباشد دلش میشود دروازهی مصر در سالهای قحطی، همه به طمعِ گرفتنِ آنچه خود ندارند میآیند و در سالهای فراوانی مصر را از یادهایشان میبرند!
خونه همسایه:http://dokhtarak.ir/?p=341
نوشته شده توسط رضا | تاریخ: 1388/09/14(19:48) | موضوع:
حرف همسایه
|
دیدگاهها(0)
گله!
چه بگوییم و از کجابگوییم که هنوز مانده و در مانده درگاه خویشیم و هنوز به خود نرسیده بالا پایین میپریم که خدا را بشناسیم!
آیا مگر لحن بلبل،شُرشُرآب،صدای باد،تق تق پا و ... را نمیشنوید که مکراراً و دیوانه وار فقط این جمله را تکرار می کنند...
نادانان نمی دانند...
جمله خبری است!
آگاه باشید که گر نادانید که هیچ ، واگر فکر میکنید این چنین نیستید پس چرا خاموشی پیشه کردید؟
به ورای خود بنگرید...
نوشته شده توسط رضا | تاریخ: 1388/09/14(19:45) | موضوع:
حرفهای خودم
|
دیدگاهها(0)
تحولی نو...

تحولی نو...
خُب بعد از مدتی و یه سری مسائل تصمیم گرفتم یه کمی اجتماعی بنویسم
یعنی همون عامیانه نویسی و یه سرو سامونی به وبلاگ بدم...(البته مثل همه تغییر قالب نمیدم آآآ)
اتفاقاً الان اهنگ شکیلا گذاشتم:
خداحافظ خداحافظ که من با من نمیمانم
خدا حافظ خداحافظ که من از من گریزانم
منم تندیس تنهایی تو...
بگذریم...
پی نوشت:
نوشته هایم زیبا نوشته نشد ولی امیداورم زیبا خوانده شود...
کمک میخواهم...میخواهم افسانه سازم با خاطره ای تلخ...
فعلاً تا همین جا خوبه ادامه مطلب رو کامپیتری تر ها بخوانند البته اینترنتی تر ها!!!!
ادامه مطلب ...
نوشته شده توسط رضا | تاریخ: 1388/09/09(21:48) | موضوع:
عامیانه نویسی
|
دیدگاهها(2)
ای عمر من گوش کن فقط برای تو میگویم...

ای دل بیچاره دوصد زخم خوردی
بر زخم خنجر خورده باز خنجر خوردی
ای عمر من ، از عمر من عمری نمانده
در گوش معشوق هیچکس عشقی نخوانده
در دل معشوق عشق بی غبار است
مَی فروشان را با مَی چکار است...!
پینوشت 1:
شعر از خودم...
پینوشت 2:
شعرام کوتاه ولی پر سوز شده
از سوز عشقم هیچ چون کور شده...
دیگه خسته و بریده ام از هرچی دلبر و دلداره بدم میاد
دیگه دلم از دیدن عاشقها شاد نمیشه
افسوس میخوره و ...
نوشته شده توسط رضا | تاریخ: 1388/08/29(23:22) | موضوع:
اشعار خودم
|
دیدگاهها(2)



آمار سایت